سه شنبه 6 بهمن 1388
مگسک (حسینعلی جعفری)
فرستادن به کلوب
این جستار را به بالاترین بفرستید:
مگسک
نویسنده: حسینعلی
جعفری
سروان نامه محرمانه فرماندهی را تا کرد و گذاشت توی جیب لباس پلنگی اش و از سنگر زد بیرون. خط آرام بود و آفتاب عمود می تابید. رفت سمت سنگر کمین. سرباز دستش را برد تا لبه کلاه آهنی.
گفت: «چه خبر؟»
سرباز گفت: «خیلی آرامه، قربان! شاید ...».
سروان لبخند زد: «یعنی مشکوکه، ها؟».
سرباز گفت: «بله، قربان!». .....
برچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
حسینعلی جعفری ،
داستانک ،
همشهری داستان ،
همشهری ،
مگسک ،

