تبلیغات
داستان کوتاه ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... داستان کوتاه - عُمَر کشون (صادق چوبک)
چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388

عُمَر کشون (صادق چوبک)

   پدید آورنده جستار: M M M    وابسته به جستار :داستان کوتاه پارسی زبان ،صادق چوبک ،

فرستادن به کلوب فرستادن به 100 درجه کلوب دات کام این جستار را به بالاترین بفرستید: Balatarin

عُمَر کشون

از کتاب: چراغ آخر

نویسنده: صادق چوبک

                                          نگاره ای از چهره ی نویسنده

 عمری که آن سال مردم بوشهر ساخته بودند تا شب عید عمر کشون آتشش بزنند نه از آن عمرهائی بود که باین زودی ها بشود فراموشش کرد. راستش را بخواهید خود مردم هم تا زمانیکه سوار شترش نکرده بودند و «مهدی گو» پشت سرش ننشسته بود و آنرا قرص و قایم تو بغلش نگرفته بود. نمی دانستند که چه اعجوبه ای از زیر دست صدها کاسب کار و مزدور و نوکرباب و تاجر اهل محله دهدشتی بیرون آمده بود. .....

..... هر کس هر هنری داشت در کار ساختن عمر بکار برد. تاجر بیدریغ گونی داده بود، درزی آنرا بقد و بالای عمر کلاف کرده بود. علاّف کاه وپوشال داده بود، کربلائی غلامعلی باروت کوب، تا بخواهی ترقه و فشفشه و کوزه و آفتاب مهتاب وپاچه خیزک و تیر شهاب و ماه و ستاره داده بود، هر که هر چه داشت داد تا سرانجام عمری از زیر دست مردم بدرآمد به بلندی چهار گز که راستی دیدنش خواب وخوراک را به بیننده حرام می کرد و اهل بوشهر هنوز که هنوز است هیچ حاکم و هیچ فرمانروائی را در عمر خود بآن ترسناکی ندیده اند. و هنوز که سال ها از آن زمان می گذرد، عمکر آن سال زبانزد مردم است و هیبت او از یادشان نرفته.

 نه، این طور نمی شود که مطلب را باین سادگی سرسری درز گرفت و گذشت. ساختن این عمر و سرنوشت آن را باید بداستان ها گفت. در آن سال زِِگِردهای محله دهدشتی دور هم جمع شدند و پیش خودشان قرار گذاشتند عمری بسازند که تا آن زمان کسی به بزرگی و پرزرق و برقی بآن عمری ندیده باشد. ـ بوشهری ها به داش ها وجوانمردان محلات خودشان می گویند زِگرد ـ اما نمی خواستند تا وقتی که عمر کاملا درست نشده و آنرا حرکت نداده اند، بگذارند بچه های محله های دیگر از چگونگی ساختن آن باخبر بشوند. چونکه چهار تا محله های بوشهر هم مانند همه جای دیگر در اینگونه کارها، مثل عمر کشان وکتل بندان و سینه زنی و حتی در عقد و عروسی با هم رقابت می کردند و چشم همچشمی داشتند و نمی خواستند محله رقیب از نقشه و کارشان سر در بیاورد. حالا هم بچه های محله دهدشتی می خواستند عمری را که ساخته بودند سوار شتر کنند و با سلام و صلوات ببرند جلو مسجد سُنّی ها و همان جا آتشش بزنند.

 در آن سال و زمانه شیخ سُنّی ها تُرک عثمانلوی وحشتناکی بود بنام «بولطیف» که از باب عالی مأمور بوشهر و پیشمناز مسجد سنی ها بود و او وردستی داشت بنام «بوشهاب» که دیدن قیافه و دک وپوز او آدم را بیاد:

 تُرک و حدیث دوستی، قصه آب و آتش است،

 گرگ بگله آشنا می شود، او نمی شود.

 می انداخت. هر کدامشان دو تا چشم د اشتند مثل چشمان گرگ که زهره آدم از دیدنشان آب می شد. هر دو شکل هم بودند. سیاه و لاغر و بلند قد، با ریش بزی و لباده وعمامه سفید و عبای زردی، درست همچون دو اسب که جفت به یک درشکه ببندند.

 اما شاید هیچکس قدر این دو درزی بوشهری، یعنی کبلائی محمود و مش عیدی در ساختن این عمر هنرمندی بخرج نداده بودند. اینها چند توپ از گونی های محکم بافت جاوه پهلو دستشان گذاشتند و سر و دست و پاهای عمر را بریدند و کلاف کردند و از کاه و پوشال سفت و قایم پر کردند و با جوال دوز محکم دوختند و تا می توانستند لای کاه ها ترقه و فشفشه گذاشتند. یک گله از پوشال وگونی برایش درست کردند بچه گندگی. آن وقت رو صورتش پوست گوسفند کشیدند و پشم های جای چشم ها و دهن و بینیش را چیدند، بطوریکه تمام صورتش و حتی پیشانیش هم پشم آلود بود. جای دو چشمش دو تا کوزه پر از باروت کار گذاشتند و دور پلک هایش را با سرنج رنگ کردند و یک سرغلیان برازجانی درسته برای دماغش گذاشته، دهنی به بزرگی گاله براش ساختند و توش بجای دندان ، سرگین خشکیده الاغ ریسه کار گذاشتند و توی هر کدام از آنها یک ترقه جا دادند.

 آنوقت هرکس رخت کهنه یا ارخالق و شلوار پاره ای داشت، بی دریخ آورد وریخت بغل دست مش عبدی وکبلائی محمود که آن ها راستی معجزه کردند و از آن تَلِ لَته کهنه قبائی بقامت عمر بریدند که تو هر پاچه شلوارش دو تا آدم می توانستند قایم بشنوند. حالا زیر رخت هایش چقدر تیر و ترقه و باروت و زرنیخ و فشفشه کار گذاشتند خدا خودش می داند. آخر سر هم یک عمامه از چند تا چادر شب یزدی کهنه براش درست کردند و پیچیدند دور سرش و روی آن را با سرگین گل و بوته نقش کردند و آخر سرده نفر جمع شدند و عمر را از رو زمین بلند کردند وتکیه اش دادند به دیوار که مردم دیدند عجب هیولائی از زیر دست آنها بیرون آمده بود.

 ظهر بود که مردم از کار خلق عمر فارغ شدند و تا شتر را آوردند و مشعل ها را جمع و جور کردند و سر زِگرد محله خواندن تصنیف را بزیر دستهاش یاد داد که آن ها هم در موقع خودش به مردم یاد بدهند ، شد سرشب و عمر برای حرکت آماده شد.

 شتر را یک چاروا دار دوانی داد که راستی جرأت کرده بود که شترش را برای کار به این خطرناکی به هَچَل انداخته بود. این حیوان زلول سفید نکره ای بود که پشم تنش مثل نمک سفید بود وبا نگاه موقر و لب ولوچه نجیب خاموش، و قد وقواره بلند وچشمان خمارش از آن بالا، با چنان تحقیری به آدم نگاه می کرد که جا داشت آدم برای آن هیکل فسقلی وچشمان ریز و زبان پرگوی خود ازخجالت آب بشود و بزمین فرو رود.

 عمر را با سلام و صلوات و هزاران شافوت و دستک و متلک و هو غیه آوردند و بر شتر سوارش کردند و پاهایش را قرص و قایم زیر شکم شتر بستند. اما تازه مشکلی پیش آمد و آن این بود که بالاتنه سنگین عمر بقدری لنگر داشت که آن بالا بند نمی شد، یا روگردن و یا رو کپل شتر می خوابید. هر چه کردند که عمر مثل بچه آدم آن بالا آرام بنشیند و غش نکند نشد.

 حال چرا عمر نمی توانست راست بنشیند، عده ای می گفتند شاید چون در زندگی آدم پرهیزکار و خداشناسی بوده و همیشه در حالت سجود بسر می برده برای همین هم بوده که حالا هیکلش مرتب رو گردن شتر خم می شد وسجده می کرد. عده دیگر می گفتند نه، عمر اصلا دوست داشت که شتر سواری را دولا دولا بکند و برای همین هم بود که نمی توانست راست و درست آن بالا بگیرد و بنشیند.

 کوشش مردم برای راست نشاندن عمر رو شتر بجائی نرسید. این بود که ریش سفیدان محل عقلشان را روهم گذاشتند و آخر سر باین نتیجه رسیدند که باید یکی را پیدا کنند که ترک عمر رو شتر سوار شود و او را قرص و قایم تو بغلش بگیرد تا نیفتد. اما کی بود که بیاید عمررا تو بغل بگیرد وخود را کنفت کند و آن همه تف و لعنت برای خودش بخرد، که مردم باو سنگ بپرانند و گند و کثافت روش بپاشند؟

 یکی از بچه ها ناگهان فریادی کشید و گفت: «هیچکس بهتر از «مهدی گو» نیس که این کار ازش بیاد.»

 و تا این حرف ازدهنش درآمد همه گفتند: «آفرین برتو که چه خوب گفتی. راستی این قبائی است که بقد و بالای مهدی گو بریده شده و هیچکس از او بهتر برای این کار نیس.» این را گفتند و عده ای از بچه ها برای پید کردن «مهدی گو» در شهر پخش شدند. اما «مهدی گو» جای معینی نداشت و هر چه گشتند نتوانستند او را پیدا کنند.

 حالا این مهدی گو کدام بخت برگشته ای بود که مردم چنین لقمه چربی برایش گرفته بودند؟ او پسر خُل و سبک عقل یکی از تجار سرشناس وخوشنام بوشهر بود که بخت و اقبال از خود او و خانواده اش برگشته بود و تنها پسری بود که خداوند نصیب خانواده اش کرده بود و دیوانه از آب درآمده بود.

 مهدی از صبح تا شام تو کوچه های بوشهر لخت مادر زاد پرسه میزد وبی آنکه بکسی اذیتی برساند. او اسباب تفریح و خنده مردم بود. مردم سر بسرش می گذاشتند و هر کس انگشتی باو می رساند. پدرش مدتی او را برای معالجه به هندوستان برد و آنجا پزشکان انگلیسی هرچه کوشیدند نتوانستند او را درمان کنند. و مهدی اصلا فرق نکرد و همانطور که رفته بود، به بوشهر برگشت. بعد پدرش برای حفظ آبروی خانواده مدتی او را در خانه زنجیر کرد ولی بدتر شد. باز وقتی که آزاد تو کوچه ها راه می رفت خاموش و بی آزار بود. ولی وقتی که او را زنجیر کردند از صبح تا شام فریاد می کشید و خواب و خوراک را به اهل خانه حرام کرده بود.

 این بود که ناچار تو کوچه ها ولش کرده بودند. روزها می رفت لب دریا ماهی می گرفت و می آمد. آن ها را میان گداهای «عباس علی» پخش می کرد و شب ها هم تو کوچه ها یا زیر طاق های تاریک و باریک که مردم می گفتند جای اجنه و از ما بهتران است، و از غروب آفتاب بعد فقط مردم با دل وجرأت ، آن هم با هزار دعا و بسم الله از زیر آنها رد می شدند، می خوابید.

 مهدی تنها یار و یاور بچه گربه ها و توله سگ ها ی مردنی سر تَل خاکروبه ها بود. آن ها را جمع جور و تر خشک می کرد و از خوراک خودش با آن ها می داد و همیشه یکی دو تا دنبالش می دویدند و او برایشان موج می کشید.

 خورا ک او را هم مردم می داند. و چون خانواده اش را می شناختند هوایش را داشتند. اما بعضی وقت ها می شد که مهدی گرفتار بچه های فضول بازار ماهی فروش ها می شد که او را می گرفتند و نخ قند، سرَ فلانَ نکره و زمختش می بستند و می کشیدند و یک صدا ازش می پرسیدند.

 «یو چنّنیه؟» (این چیست؟)

 مهدی با چهره ابلهانه و لبانَ همیشه مرطوب باد کرده و نگاه سردرگم جواب می داد:

 «یو میخ بزنسّیه.» (این میخی است برای زدن.)

 آنوقت دوباره ازش می پرسیدند:

 «سی چو خوبن؟» (برای چکار است؟)

 مهدی با شوق و ذوق یک جانورَ دست آموز با آن ها نگاه می کردند و می گفت:

 «سی تو کس.»

 و مردم هلهله می کردند و هو وغیه می کشیدند و آنوقت بود که راه بازار بند می آمد ومهدی فرصتی بدست می آورد و با بندی که سرفلانش گره کور خورده بود در می رفت.

 دو نفر از بچه های زبر و زرنگ مأمور آوردن مهدی شدند. مهدی برای خود پاتق هائی هم داشت که یکی از آنها دوُحه های کنار دریا بود. این دُوحه ها جای امن و راحت و بی سروصدائی بود. مخصوصأ هنگام روز که آب دریا پس می رفت. شاید اصلا ندانید دُوحه چیست. بوشهری ها بغارهائی که بواسطه برخورد امواج تو سنگ های ساحل پیدا می شوند می گویند دُوحه. زور و فشار موج، سنگ های آهکی را می خورد و غارهائی درست می کند که روزهای تابستان خنک و تاریک و نموک است، و این مهدی اغلب جایش تو این دُوحه ها بود.

 رفتند و دیدند مهدی بی ریا خودش چهار زانو تو یکی از دوُحه ها نشسته و توله سگی تو بغلش گرفته و دارد برایش لالائی می گوید. از دیدنش شاد شدند و با چاپلوسی پیش رفتند وگفتند: «آمهدیخان چرا تنها اینجا نشسّه ای, مگه نمی دونی که امشب عمرکشونه و ما یه عمر دُرس کردیم بقد یه غول. حیف نیس که تو نیایی و عمر ما را نبینی؟»

 مهدی مفش را بالا کشید و خنده پت و پهنی تو صورتش دوید و به توله سگش اشاره کرد و گفت: «من خودم عمر دارم. عمر شما بری خودتون خوبه!»

 بچه ها گفتند: «عمر تو سرجای خودش؛ پاشو بریم عمر مارم تماشا کن. نمیدونی چقده تیر و ترقه بش زدیم. اونوخت عمر ما سوار شترم میشه. پاشو بریم.»

 مهدی بره وار پا شد با توله سگش دنبال آن ها راه افتاد. رفتند تا رسیدند بخانه عمر.

 مردم تا مهدی را دیدند راه دادند. یکی از بچه ها یک دانه موز گذاشت تو دست مهدی که مهدی ذوق کرد و توله سگ را زمین گذاشت و موز را در جا بلعید. بعد باو گفتند: «مهدی ما میخوایم ترا ترک عمر سوار شتر کنیم که بگیریش تو بغلت که فرار نکنه.»

 و بعد مهدی تا خواست بخود بپیچد که بغلش کردند و نشاندنش رو شتر، ترک عمر و سفت و محکم طناب پیچش کردند. دیگر هوا تاریک شده بود که دسته حرکت کرد.

 عمر و مهدی گو و دار ودسته اش براه افتادند. مشعل ها از پیش وپس و دهل ها و سنج و سرنا از پیش می رفت. بچه های محل دو دسته شده بودند.

 یک دسته دم می گرفتند: «هرچه گهِ کثیفه.»

 دسته دیگه جواب می داد: «تو ریش بو لطیفه.»

 باز دسته اول می خواند: «هرچه لب آبه.»

 دسته دوم جواب می داد: «تو ریشِ بوشهابه.»

 باز دسته اول می خواند: «عمرو سک بیدو ُسنّی.»

 باز دسته دوم جواب می داد: «چه خوبه ریشش برینی.»

 دو مرتبه دسته اول می گفت: «عمر و مشکی دزیده.»

 دسته دیگر جواب می داد : «سرچاله ور کشیده.»

 که یعنی عمر موشی دزدیه و برده آن را بالای اجاق آویزان کرده که مثلا بپزد و بخورد. تمام اهل محل دنبال عمر راه افتادند و عمر بر شتر سوار، مشعل بجلو با تسبیح تو دستش که از سرگین درست شده بود تو بغل مهدی گو، با وقار تکان شتر در حرکت بود. زن ها و دختران ، حنا بسته و وسمه کشیده با رخت های رنگارنگ قاتی مردها، پا بای شتر می رفتند و َشب می زدند و گِل می زدند؛ و شبح نکره عمر در میان انبوه مردم و در روشنائی و دود مشعل ها، مانند بت بزرگی بود که به معبد، می رفت.

 جمعیت کم کم داشت به مسجد ُسنّی ها می رسید که رندان خیر اندیش و بادنجان دور قاب چین ها برای خودشیرینی بگوش شیخ ُسنّی ها رساندند که چه نشسته اید که اهل بوشهر عمری ساخته اند که دیده روز گار مانندش ندیده و آن را دارند می آ وردند که جلو مسجد شما آتشش بزنند.

 شیخ که این را شنید یک پارچه آتش شد و بی درنگ پاشد و شاه و کلاه کرد و بر استرش سوار شد و رفت امیریه پیش حاکم شهر که اگر جلو این کار را نگیرید و بابِ عالی از این ماجرا آگاه شود شهبندر خود را از اینجا بر می گرداند و دیگر یک نفر را برای نمونه بعتبات راه نخواهیم داد. حاکم هم سخت دستپاچه شد و گروهی سیلاخوری فرستاد تا مردم را متفرق کنند و عمر را از آن ها بگیرند.

 سیلاخوری ها با قمه و شوشکه بچان مردم افتادند و تا صدای بگیر و ببند بلند شد، آدم بود که هر سوراخی را به صدتومان می خرید. همه در رفتند و در یک چشم بهم زدن هر چه کور وکچل دور و ور عمر را گرفته بودند مثل اینکه آب شدند و بزمین فرو رفتند. فقط علی ماند و حوضش؛ و یا در حقیقت، تنها مهدی گو ماند و عمرش که آن را همچنان قرص و قایم تو بغلش گرفته بود وبه هیچ قیمتی حاضر نبود آن را از دست بدهد.

 سیلاخوری ها مهار شتر را گرفتند و آن را بردند تو میدان امیریه پیش خان حاکم. خان حاکم در حال غضب تو ایوان امیریه ایستاده بود و این طرف و آن طرفش هم بولطیف و بوشهاب مثل برج زهرمار ایستاده بودند. مهدی گو خوش و خندان، عمر در بغل وارد میدان شد. فقط یک مشعل جلو کوهان شتر می سوخت و نورش عمر را روشن کرده بود. حاکم که منتظر دیدن چنان منظره ای نبود تا چشمش بعمر و مهدی گو افتاد. با آن که از خشم خون خونش را می خورد، یکهو چنان خنده مهیب و رعد آسائی سرداد که بولطیف و بوشهاب از جا پریدند و دمق شدند و حیرت زده بهم نگاه کردند.

 خان حاکم دید خیلی بد جوری شده و با آنکه خودش هم خیلی دلش می خواست عمر را با آن دم ودستگاه جلوش آتش بزنند تا تماشا کند. ولی چون هوا را خیلی پس دید فوری سبیل های خود را جوید و خنده خود را زیر سبیلی رد کرد و نعره دلخراشی از ته جگر کشید:

 «زود برید چوب بیارید و این ولدالزّنا رو گاو سرش بیندازید تا دیگه از این گه ها نخوره.»

 مهدی گو از آنچه اطرافش می گذشت چیزی دستگیرش نمی شد. فرار مردم و آن سیلاخوری ها در حالت او تغییری نداده بود. نعره حاکم تو گوشش خورد و بی آنکه از آن چیزی دستگیرش شود از گوشش بیرون رفت. شتر ایستاد. یک سیلاخوری مهارش را تو دستش گرفته بود.

 عده ای از سیلاخوری ها رفتند دنبال چوب و عده ای هم دویدند و مهد گو را از ترک عمر کشیدند پایین که چون عمر هم باو بسته بود، مهدی و عمر دو تائی با هم رو سر سیلاخوری ها هوار شدند و چند تا از آن ها زیر عمر ماندند. بدجوری شده بود. حاکم دیگر نتوانست جلو خودش را بگیرد، دستهایش را تو دلش گذاشت وحال نخند و کی بخند. مهدی خیلی جان کند تا خودش را از زیر هیکل خرسکی عمر بیرون کشید و بندها را از خود دور کرد و پا شد راست ایستاد. در این هنگام خان حاکم در میان خشم خنده آلود، باز خودش را جمع و جور کرد و فریاد زد: «پدر سوخته ها پس چوب و فلک چه شد؟ پدر تونو میسوزونم.»

 منشی حاکم که اهل بوشهر بود و پهلو حاکم ایستاده بود ومهدی گو را می شناخت، دید بد وضعی پیش آمده، پس با کرنش و چاپلوسی خودش را به حاکم نزدیک کرد و گفت:

 «قربان این پسره دیوانه زنجیریه و خودش برای خونوادش موجب غم و سرشکستگیه. این بخت برگشته پسر حاج عبدالکریم تاجر معروفه که مّعرّف حضورتان هس. آنهائی که عمر رو ساخته بودند همه شون فرار کردن و این بدبخت چون بعمر بسته بوده گیر افتاده. خداوند در قرآن فرموده لیس علی المجنون حرج. اگه حضرت والا این دیوانه رو بفلک ببندید، نه تنها عرش الهی خواهد لرزید. بلکه مردم این شهر هم از حضرت والا سرمیخورن.حضرت والا همین دیروز دو قرون رو باشپورت بِسّین. قربان، شما اگه بخواین بارتونو ببندید و این مردمو بدوشین که این راهش نیس.»

 حاکم به فکر فرو رفت و نگاهی به عمر و مهدی گو و نگاهی به بولطیف و بوشهاب انداخت و نمی دانست چه کار بکند.

 مهدی گو میان دو تا سیلاخوری مات و بی خبر از همه جا ایستاده بود و پی در پی به عمر و شتر و خان حاکم و سیلاخوری ها نگاه می کرد.

 در این موقع فریاد خان حاکم بلند شد: « زود عمر رو بیندازینش تو دریا و این زنجیری رو ولش کنین بره گمشه.»

 سلاخوری ها عمر را کشان کشان بطرف دریا بردند. مهدی که تا آنوقت هیچ دستگریش نشده بود، دید دارند عمرش را میاندازند تو دریا. مثل میمون جسّی زد و یک چشم برهم زدن مشعل جلو کوهان شتر را کند و دوید و گرفت زیر عمر. عمر ُگر گرفت و ناگهان چنان انفجاری روی داد و آنقدر تیر و ترقه و شهاب و پاچه خیزک بزمین و آسمان رفت که تمام سیلاخوری ها جا خالی کردند و بوشهاب و بولطیف هم از خشم لب و لوچه خود را گاز گرفتند و فوری جیم شدند و خان حاکم مانند کودک بازیگوشی به تماشای سوختن عمر ایستاد.

 مهدی گو تو میدان مثل بوزینه دور لاشه سوزان عمر ورجه ورجه می کرد و دست می زد و همچنان که شعله های عمر میدان را برقص آورده بود، دوباره سرو کله صدها مردمی که از ترس سیلاخوری ها فرار کرده بودند، دور ور میدان پیدا شد که دست می زدند و تصنیف می خواندند و کِل می زدند.

 

حروف چین: علی آرام


برچسب ها: داستان کوتاه پارسی زبان ، صادق چوبک ، چراغ آخر ،

Share |